داستانهای جالب و پند آموز


پیرمرد و پسرش در قطار ...

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢
۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند

 از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید .زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید ؟مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم...!

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.

داستان کوتاه و آموزنده


مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!....

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به
پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی  نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم

داستان کوتاه جالب و پند آموز


کیسه میوه

یکی از روزها ، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند:
از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…
وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند....! وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد...!  وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود…
وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد. کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود !!!
روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!


مرد سنگ شکن

روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید.روزی با خود گفت:" آه! اگر می توانستم ثروتمند شوم آن وقت می توانستم استراحت کنم." فرشته ای در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت:" آرزویت اجابت باد"همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را در قصری زیبا یافت که تعداد زیادی خدمتکار به او خدمت می کردند. حالا می توانست هر چقدر که می خواست استراحت کند. اما روزی آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد که تا نگاهی به آسمان بیندازد. آن وقت چیزی را دید که هرگز به عمرش ندیده بود:خورشید را! آهی کشید و گفت:" آه! اگر می توانستم خورشید شوم، دیگر این همه خدمتکار موی دماغم نبودند!" این بار هم فرشته ی مهربان خواست او را خوشحال کند. به او گفت:"خواسته ات اجابت باد!"اما وقتی آن مرد خورشید شد، ابری از برابر او گذشت و درخشش او را تیره و تار کرد. با خود فکر کرد:" ای کاش ابر بودم! ابر از خورشید هم نیرومندتر است!" اما این خواسته اش هم که اجابت شد، باد وزید و ابر را در آسمان پراکند."دلم می خواهد باد باشم که هر چیزی را با خود میبرد." فرشته با کمال میل خواسته اش را اجابت کرد. اما به باد بی پروا و خشمگین که تبدیل شد، به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد. کوه که شد، متوجه شد که کسی با کلنگ پایه اش را خرد می کند. گفت: "کاش میتوانستم آن کسی باشم که کوه ها را خرد میکند!"
فرشته برای آخرین بار خواسته اش را اجابت کرد. چنین شد که سنگ شکن دوباره خود را کنار جاده و در همان قالب پیشین کارگر ساده ای که بود ، یافت و دیگر پس از آن زبان به شکوه نگشود.

خدايا چرا من!؟

"آرتور اشی" قهرمان افسانه ای تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده ای که در جريان يک عمل جراحی در سال 1983 دريافت کرد، به بيماری ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هايی از طرفدارانش دريافت کرد. يکی از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را برای چنين بيماری انتخاب كرد...؟؟؟؟ او در جواب گفت:

 در دنيا 50 ميليون کودک بازی تنيس را آغاز می کنند. 5 ميليون نفر ياد می گيرند که چگونه تنيس بازی کنند. 500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه ای ياد می گيرند. 50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5 هزار نفر سرشناس می شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا می کنند، چهار نفر به نيمه نهايی می رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدایا چرا من؟؟؟؟ و امروز هم که از اين بيماری رنج می کشم، نيز نمی گويم...  خدایا چرا من؟؟؟؟ .

راه حل یک مسئله

همیشه روی مسئله تمرکز کن نه روی راه حل حتما می پرسی چگونه؟ یک داستان واقعی برات تعریف می کنم تا متوجه شوی اولین باری که آمریکایی ها به فضا رفتند با مشکلی روبرو شدند و آن این بود که خودکار در فضا نمی نوشت و آنها برای تهیه گزارش مشکل داشتند.برای حل این مشکل گروهی تشکیل شد و10 سال تحقیق کردند و12 میلیون دلار خرج کردند تا خودکاری ساختند که در فضا می نوشت. به نظر تو روس ها چه کردند؟ (بعد از پاسخ ادامه را بخوان!)   

روس ها از مداد استفاده کردند! بله، آمریکایی ها روی راه حل تمرکز کردند و روس ها روی مسئله! تو هم برای حل یک سوال سخت روی یک راه حل نمون...!   راه های دیگرو امتحان کن!

تو نسبت به مسائل اطرافت چه واکنشی داری؟

میخی در چهار چوب در سازمانی که محل تردد بود به طرز خطرناکی قرار داشت. نفر اول وارد شد و بدون اینکه میخ را ببیند از درب گذشت،نفر دوم میخ را دید ولی بی توجه به آن گذشت، نفر سوم میخ را دید و پیش خود گفت: وقتی کارم تمام شد برمیگردم و میخ را در می آورم تا کسی آسیب نبیند، نفر چهارم به محض دیدن میخ و وجود خطر فوراً آن را در آورد و بعد به دنبال کار خود رفت...! هر فردی نسبت به مسائل اطرافش واکنشی دارد..!     نفر اول با درجه شناخت پایین و بی توجه به پیرامون خود. نفر دوم شناخت داشت اما مسئولیت پذیر نبود. نفر سوم شناخت داشت و مسئولیت هم داشت اما وقت شناسی نداشت. ولی نفر چهارم شناخت بالا و مسئولیت پذیر و وقت شناس بود و نسبت به مسائل پیرامون    بی اهمیت نبود.!

در قرون وسطا و دوران اوج قدرت کلیسا ها ، عقاید و خرافه های دینی که کشیش ها به وجود آورده بودند ، شدت گرفته بود و راهب ها به قدرت رسیده بودند... کشیش ها بهشت را به مردم می فروختند!! مردم نادان هم در ازای پرداخت کیسه های طلا ، دست نوشته ای به نام سند دریافت میکردند!!

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد ، نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:

قیمت جهنم چقدر است ؟

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم...!

کشیش بدون هیچ فکری گفت: 3 سکه

مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم به من بدهید!

کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد :

ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی دهم...

آن شخص مارتین لوتر بود...


داستان پرداخت بهای واقعی نمک-گران نخرید و حتی ارزان هم

مردی دوستانش را به خانه دعوت کرد، و برای شام قطعه ای گوشت چرب و آبدار پخت. ناگهان، پی برد که نمک تمام شده است. پسرش را صدا زد: برو به ده و نمک بخر. اما به قیمت بخر: نه گران و نه ارزان تر.
پسر تعجب کرد: پدر ، میدانم که نباید گران تر بخرم. اما اگر توانستم ارزان تر بخرم، چرا صرفه جویی نکنیم؟
پدر گفت: این کار در شهری بزرگ، قابل قبول است. اما در جای کوچکی مثل ده ما، با این کار همه ی ده از بین می رود.

مهمانان که این حرف را شنیدند، پرسیدند که چرا نباید نمک را ارزان تر خرید، مرد پاسخ داد: کسی که نمک را زیر قیمت می فروشد، حتما به شدت به پولش احتیاج دارد. کسی که از این موقعیت سوء استفاده کند، نشان می دهد که برای عرق جبین و سعی و تلاش او در تولید نمک احترامی قایل نیست.
مهمانها گفتند: اما این مساله ی کوچک که نمی تواند دهی را ویران کند؟
و میزبان پاسخ داد: در آغاز دنیا هم "ستم" کوچک بود. اما آمدن هر ستم از پس ستم دیگر، به روندی فزاینده منجر شد. همیشه فکر می کردند مهم نیست، تا کار به جایی رسید که امروز رسیده.

نقل مطالب و داستانها با ذکر منبع ، رعایت اخلاق و امانتداری است.

داستان راز خوشبختی و غافل شدن از دو قطره روغن

کاسبی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را از فرزانه ترین فرد روزگار بیاموزد. پسرک چهل روز در بیابان ها راه رفت تا سرانجام به قلعه زیبایی بر فراز کوهی رسید. مرد فرزانه ای که او می جست آنجا می زیست.

اما پسرک به جای ملاقات با مردی مقدس وارد تالاری شد که جنب و جوش عظیمی در آن وجود داشت. تاجران می آمدند و می رفتند، مردم با هم صحبت می کردند و گروه موسیقی می نواخت. میزی مملو از غذاهای لذیذ برای مصرف در آنجا دیده می شد. دو ساعتی طول کشید تا بتواند با مرد فرزانه صحبت کند.

مرد فرزانه با دقت به دلیل ملاقات پسرک گوش داد اما به او گفت حالا وقت کافی ندارد که راز خوشبختی را برایش توضیح دهد. به او پیشنهاد کرد تا به گوشه و کنار قصر سری بزند و دو ساعت دیگر برگردد. بعد به او یک قاشق چای خوری داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: خواهش می کنم در حین گشت و گذار این قاشق را هم در دست بگیر و نگذار روغن بیرون بریزد.

پسرک شروع به بالا و پائین رفتن در قصر نمود اما تمام مدت چشم به قاشق داشت تا مبادا روغنی بر زمین بریزد. وقتی برگشت مرد فرزانه گفت: قصر مرا دیدی؟ قالی های ابریشمی! تابلوهای زیبای کتابخانه و...

پسرک شرم زده گفت که هیچ ندیده و تنها دغدغه اش نگهداری از روغن بوده است. مرد فرزانه گفت: پس برگرد و با شگفتی های دنیای من آشنا شو. اگر خانه کسی را نبینی نمی توانی به او اعتماد کنی.

پسرک با شادی تمام بار دیگر قاشق به دست به تماشای خانه رفت. تمام جاها را دید و در باغ چرخید و دوباره بازگشت. هنگامی که بازگشت تمام آنچه را که دیده بود با جزئیات برای مرد فرزانه تعریف کرد.

مرد فرزانه پرسید: اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجاست؟

پسرک به قاشق نگریست و دریافت که دو قطره روغن ریخته است.

فرزانه ترین فرزانگان گفت: پس این است راز خوشبختی، که همه شگفتی های جهان را بنگری و هرگز از آن دو قطره روغن درون قاشق غافل نشوی.

نقل مطالب و داستانها با ذکر منبع ، رعایت اخلاق و امانتداری است.

داستان فرزندان کشاورزی که می خواستند جنگاور شوند و پاسخ پادشاه ایران

نیمروز بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند. یکی از فرزندان گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگ هم در آنجا بود که فکر می کنم پادشاه ایران در میان آنان باشد. سه پسر از میان هفت فرزند او بلند شدند به پدر رو کردند و گفتند: زمان مناسبی است که ما را به خدمت ارتش ایران زمین درآوری، پدر از این کار آنان ناراضی بود اما به خاطر خواست پیگیر آنها پذیرفت و به همراهشان به سوی اردو رفت.

دو جنگاور در کنار درختی ایستاده بودند که با دیدن پدر و سه پسرش پیش آمدند: جنگاوری رشید که سیمایی مردانه داشت پرسید چرا به سپاه ایران نزدیک می شود. پدر گفت فرزندانم می خواهند همچون شما سرباز ایران شوند.
جنگاور گفت تا کنون چه می کردند؟ پدر گفت همراه من کشاورزی می کنند.
جنگاور نگاهی به سیمای سه برادر افکند و گفت و اگر آنان همراه ما به جنگ بیایند زمین های کشاورزیت را می توانی اداره کنی؟

پیرمرد گفت آنگاه قسمتی از زمین ها همچون گذشته برهوت خواهد شد؟ جنگاور گفت: دشمن کشور ما تنها سپاه آشور نیست. دشمن بزرگتری که مردم ما را به رنج و نابودی می افکند گرسنگی است. کارزار شما بسیار دشوارتر از جنگ در میدان های نبرد است. آنگاه روی برگرداند و گفت مردم ما تنها پیروزی نمی خواهند آنها باید شکم کودکانشان را سیر کنند و از آنها دور شد.

جنگاور دیگری که ایستاده بود به آنها گفت سخن پادشاه ایران فرورتیش (فرزند دیاکو) را به گوش بگیرید و کشاورزی کنید. سپس او هم از پدر و سه برادر دور شد.

فرزند بزرگ رو به پدر پیرش کرد و گفت: پدر بی مهری های ما را ببخش تا پایان زندگی سربازان تو خواهیم بود.

نقل مطالب و داستانها با ذکر منبع ، رعایت اخلاق و امانتداری است.

امنیت در دستگاه دیوانی و چوب و ضربه شلاق بر کف پای قاضی

روزی مردی پیش قاضی آمده و گفت: ای قاضی نگهبان دروازه شهر هر بار که من وارد و یا خارج می شوم مرا به تمسخر می گیرد و حتی در مقابل نزدیکانم مرا دشنام می دهد. قاضی پرسید چرا این رفتار را می کند مگر تو چه کرده ایی؟ آن مرد گفت: هیچ، خود در شگفتم چرا با من چنین می کند.

قاضی گفت بیا برویم و خود با لباسی پوشیده در پشت سر شاکی به راه افتاده و به او گفت به دروازه شو تا ببینم این نگهبان چگونه است. به دروازه که رسیدند نگهبان پوزخندی زد و شروع کرد به دشنام گویی و تمسخر آن مرد بیچاره. قاضی صورت خویش را از زیر نقاب بیرون آورد و گفت مردک مگر مریضی که با رهگذران این چنین می کنی؟ سپس دستور داد او را گرفته و محبس برده و بر کف پایش ۵۰ ضربه شلاق بزنند.

سه روز بعد دستور داد نگهبان را بیاورند و رو کرد به او و گفت مشکل تو با این مرد در چه بود که هر بار او را می دیدی دیوانه می شدی و چنین می گفتی.
مرد گفت : هیچ
قاضی پرسید پس چرا در میان این همه آدم به او بد می گفتی؟
گفت : چون می پنداشتم این حق را دارم که با مردم چنین کنم اما هر ضربه شلاق به یادم آورد که نباید پا از گلیم خود بیرون گذارم.
قاضی گفت : عجیب است با این که به تو بدی نکرده بود تو به او می تاختی؟ چون فکر می کردی این حق را داری!
آن مرد گفت سالها به مردم به مانند زیر دست می نگریستم فکر می کردم چون مواجب بگیر سلطانم پس دیگران از من پایین تر هستند. این شد که کم کم به عابرین آن طور برخورد می کردم که دوست داشتم.

قاضی پس از آن ماجرا پنهانی در کار کارمندان و کارگزاران دستگاه دیوانی دقت کرد و دید اغلب آنها دیگر وظایف خویش را آن گونه که دستور گرفته اند انجام نمی دهند و هر یک به شیوه ایی به خطاکاری روی آورده اند. به محضر سلطان شد و شرح جریان را بگفت.

سلطان در دم دستور داد او را بگیرند و به محبس برده و ۵۰ چوب بر کف پای بیچاره قاضی بنوازند. چون قاضی را بار دیگر به پیشگاه سلطان آوردند سلطان گفت: خوب حالا فهمیدی در کار دیوانی دخالت کردن چه مزه ایی دارد. قاضی سر افکنده و گریان گفت: آری و سپاس از چوب سلطان که مرا به خود آورد!
قاضی چون از درگاه سلطانی برون شد با خود گفت: عجبا ! من به پیش سلطان شدم تا خطاهای عوامل حکومت را باز گویم و او به من فهماند زمان چقدر دستگاه و دیوان را عوض می کند.
ارد بزرگ می گوید: ریشه رشد تبهکاری در امنیت بزهکار است و اینچنین بود که قاضی دست از قضاوت شسته با خانواده عزم ترک دیار خویش کرد. چون از دروازه خارج می شد دید همان نگهبان بزهکار با ترکه ایی در دست، مردم را مضحکه و مورد ریش خند قرار می دهد.

نقل مطالب و داستانها با ذکر منبع ، رعایت اخلاق و امانتداری است.

امید به زندگی: داستان مرد نحیف و اسب نحیف تر

گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد. صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد. مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند.

پیرمردی گفت به راستی چنین است. من هم مانند اسب تو شده ام. مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم.

می گویند آن پیرمرد نحیف هر روز کاسه ای آب از لب جوی برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد و در کنار اسب می نشست و راز دل می گفت. چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد.

صاحب اسب و مردم متعجب شدند. او را گفتند چطور برخاست. پیرمرد خنده ای کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم.

می گویند: از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند.
ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید داشتن همان زندگی است.

نقل مطالب و داستانها با ذکر منبع ، رعایت اخلاق و امانتداری است.




مطالب جالب ورزشی


دائما در رسانه ها فواید ورزش و تمرینات بدنی به گوش شما می رسد و همه ورزش را برای تضمین سلامتی به یکدیگر سفارش می کنند. اما تحقیقات به تازگی نشان داده که ورزش و فعالیت بدنی، علاوه بر بهبود سلامتی جسمانی، می تواند به سلامت مغز نیز کمک شایانی کند. در این مطلب قصد داریم تا شما را با این دسته از فواید آشنا کنیم.
 
۱- سرعت رشد مغز بهبود می یابد.
مادامی که ما پیر می شویم، سرعت رشد و تولید سلول های جدید مغز کند شده و پرده های موجود بر روی مغز کوچکتر می گردند. اما ورزش کردن این وضعیت را برعکس می کند. نتایج تحقیق بر روی یک دسته از افراد مسن ۶۰ تا ۷۹ سال نشان می دهد که آن دسته از افرادی که طی شش ماه مشغول انجام حرکات ایروبیک بوده اند، با افزایش چشمگیر حجم بافت های مغز مواجه شده اند. محققان به این نتیجه رسیدند که حرکات ایروبیک به سبب تاثیر گذاری مثبت بر روی قلب و عروق و بهبود کارکرد آنها، منجر به خون رسانی بهتر به مغز در این دسته از افراد شده است و همین امر سبب گشته تا اکسیژن بیشتری به مغز برسد و روند رشد آن را بهبود بخشد.
 
۲- هورمون های سازنده مغز بیشتری تولید می شود.
همانطور که غذای گیاهان سبب می شود تا آنها بهتر رشد کنند، ورزش و تمرینات ورزشی سبب می شود تا بدن شما میزان بیشتری از BDNF تولید کند که در نتیجه آن سرعت رشد سلول های مغزی افزایش می یابد. این موضوع بیشتر در ناحیه Hippocampus مغز تاثیرگذار خواهد بود. همان واحدی که مسئولیت حافظه را بر عهده دارد. این واحد در مقابل تغییرات سنی آسیب پذیر است.
 
۳- با افسردگی مبارزه می کند. 

افسردگی سرعت مغز را در پردازش اطلاعات کند می کند و این موضوع کار فرد را در تصمیم گیری های سریع، مشکل می سازد و در نتیجه منجر به بروز مشکلات حافظه ای جدی خواهد شد. برای موارد شدید افسردگی، دکتر شما برایتان داروی ضد افسردگی تجویز خواهد کرد و برای افسردگی های عادی ورزش و تمرینات بدنی می تواند راه حل خوبی باشد.
 ورزش می تواند منجر به تولید سروتونین و dopamine در بدن شما شود و پس از آن ماده خوشحال کننده اندروفین در خون شما جاری خواهد شد.
 
۴- تاثیرات استرس را کاهش می دهد.
همانطور که هورمونی همچون BDNF سبب می شود تا مغز شما جوانتر شود، هورمون های دیگری هم موجب پیر شدن آن می گردد. هورمونی با نام کورتیزول موجب می شود تا شما فراموشکار شوید و به کندی قادر به فکر کردن باشید. تمرینات بدنی مناسب، باعث کاهش سطح این هورمون در خون می شود. علاوه بر این، تحقیقات نشان می دهد که کاهش سطح این هورمون موجب تولید سلول های جدید عصبی در مغز می گردد.
 
۵- فعالیت اجرایی مغز بهبود می یابد.
قابلیت اجرایی مغز به معنی توانایی های شناختی است. توانایی که شما به کمک آن می توانید اعمال پیچیده را انجام دهید و برای آنها برنامه ریزی کنید. به خاطر سپردن شماره تلفن در حین گرفتن شماره را می توان جزو این دسته از توانایی های مغز برشمرد. نتیجه تحقیقات انجام شده بر روی افراد بزرگسال ۵۵ تا ۸۰ سال که بین ۳۰ تا ۴۰ دقیقه در روز در مدت شش ماه تمرینات ورزشی انجام داده اند، نشان داد که این دسته از افراد، تا چهار برابر بیشتر و بهتر از سایر افراد در انجام فعالیت اجرای مغز موفق بوده اند.
 
۶- حساسیت به انسولین افزایش می یابد. 
وقتی که شما غذایی را میل می کنید بدن شما آن را به گلوکز، -که سوخت مورد نیاز بدن است،- تبدیل می کند. به منظور اینکه گلوکز وارد سلول های شما شود نیازمند وجود هورمونی به نام انسولین است. متاسفانه سلول های موجود در بدن بعضی از افراد به انسولین مقاوم می شوند و بدن به صورت مداوم شروع به تولید انسولین به منظور جذب قند می کند و این موضوع سبب افزایش سطح قند خون و همچنین دیابت نوع دوم می شود. حتی اگر شما به دیابت مبتلا نشوید، مقاومت بدن در برابر انسولین سبب می شود تا سلول های مغز، از گلوکز اشباع شوند که این مساله منجر به کاهش شدید راندمان حافظه خواهد شد.
 
تمرینات ورزشی موجب افزایش حساسیت بدن به انسولین می گردند و یک جلسه تمرین، قند خون شما را برای ۱۶ ساعت تنظیم می کند. هر چه شما بتوانید قند خونتان را بهتر کنترل کنید، در مقابل تغییرات منفی افزایش سن، مقاوم تر خواهید بو



شغل دوم فوتبالیست‌های ایرانی! - والله اعلم

به گزارش پارس به نقل از ایسنا، فوتبالیست‌ها عموماً از درآمد مناسبی برخوردار هستند. حداقل ۴۵۰ بازیکن در لیگ برتر فوتبال ایران مشغول هستند که قراردادهای سالانه بین ۶۰ میلیون تا ۵/۱ میلیارد تومان را منعقد کرده‌اند.

خیلی‌ها می‌گویند با این رقم‌هایی که بازیکنان فوتبال در چند سال اخیر گرفته‌اند آینده خود و چند نسل بعدشان را تامین کرده‌اند و اگر از همین امروز در خانه بنشینند و کاری نکنند دیگر نگران مسائل مالی نخواهند بود اما اگر با خود بازیکنان صحبت کنید، می‌گویند که این پول کفاف همه عمرشان را نمی‌دهد و نمی‌توان تنها به درآمد فوتبال دل خوش کرد.

جالب است بدانید که یک بازیکن ۲۰ ساله تیم راه‌آهن تهران که سال گذشته به پرسپولیس پیوسته ۱۲۰ میلیون تومان قرارداد سالانه بسته است.

این جدا از حقوق ماهیانه حدود یک میلیون تومانی است. در همین تیم مبلغ قرارداد کریم انصاری فر ۵/۱ میلیارد تومان برآورد شده است. بازیکنان معمولی تیم‌های شهرستانی پول‌هایی بین ۲۰۰ میلیون تا یک میلیارد تومان – در مورد تیم‌های متمولی مثل سپاهان و تراکتورسازی – در سال دریافتی دارند. خوبی این شغل این است که جوانان مستعد بلافاصله از بهره‌وری خوبی به لحاظ مالی برخوردار می‌شوند که برای جوانان مشابه با مدرک دیپلم به یک آرزو شبیه است.

آنها حتی اگر با تیم‌های لیگ یک و دو شروع کنند می‌توانند به درآمد سالی ۲۰ تا ۲۵ میلیون تومان دلخوش باشند که با پیوستن به تیم‌های لیگ برتر این رقم به سادگی به ۱۰۰ میلیون تومان در سال می‌رسد اما از آن سو مشکل دیگر محدود بودن سن بهره‌وری این بازیکنان است.

فوتبالیست‌ها معمولاً حداکثر تا ۳۵ سالگی می‌توانند به عنوان بازیکن بدرخشند در حالی که مثلاً یک بازیگر، پزشک، وکیل و یک مهندس بهره‌وری مالی اصلی شان تازه از این سن آغاز خواهد شد. این همان پاشنه آشیل این حرفه است؛ همان نکته‌ای که موجب شده فوتبالیست‌ها همیشه با تکیه بر درآمد هنگفت دوران فوتبالشان در پی یک کسب و کار دیگر هم باشند. شاید این یکی از دلایلی باشد که بازیکنان فوتبال ترجیح می‌دهند بخشی از درآمدشان را در حوزه‌های دیگر سرمایه‌گذاری کنند تا با سود آن، موجودی حساب بانکی‌شان به مراتب بیشتر از قبل شود.
از سال‌ها پیش فوتبالیست‌ها وارد دنیای بیزینس شده‌اند که شاید موفق‌ترین‌شان علی دایی باشد، ورزشکاری که درآمد خود از فوتبال را در تولیدی پوشاکش هزینه کرد و آنقدر در کارش خوب بوده که وی را نماد یک بیزینس موفق می‌دانند.

دایی یک بار اعلام کرد در دوران دانشجویی دستفروشی می‌کرد و با کارگری به اینجا رسیده است ولی دوستان نزدیک دایی که سال‌ها است با وی ارتباط نزدیکی دارند می‌گویند وی هیچگاه دستفروشی نکرده چون وضع مالی خانواده‌اش بد نبوده است. در ضمن علی دایی در یک سال گذشته شرکت بیمه‌ای را بانام «نورا تدبیر ایرانیان» تاسیس کرد که صاحب این شرکت بیمه نورا دختر خردسال علی دایی است.

به جز وی خیلی از فوتبالیست‌های جدید و قدیم دیگر نیز شانس شان را در بیرون زمین فوتبال امتحان کرده‌اند. گزارش زیر نگاهی است به فعالیت اقتصادی یا به عبارت بهتر شغل دوم فوتبالیست ها.

امیر قلعه‌نویی

ژنرال استقلالی‌ها آنقدر درگیر مربیگری در لیگ برتر است که وقت سر خاراندن ندارد با این همه گفته می‌شود وی بعد از تجربه رستوران‌داری در اکباتان درآمد قابل قبولش از مربیگری را در یک مبل فروشی در خیابان ولی عصر سرمایه‌گذاری کرد.قلعه‌نویی جزو فوتبالی‌هایی است که ساخت و ساز را نیز حوزه خوبی برای کارش می‌داند و دوستان او ناظر پروژه هایش هستند. خبر دیگری که در مورد بیزینس امیرخان آبی‌ها وجود دارد استخر و سونای ژنرال است.

علی کریمی

علی کریمی شماره هشت تاریخی فوتبال ایران سال‌ها پیش از آن‌که ردای جادوگری بر تن کند در کرج مسافرکشی می‌کرد. وی یک پیکان گوجه‌ای داشت؛ دورانی که به عنوان یک پدیده در فتح تهران بازی می‌کرد. او وقتی به پرسپولیس هم پیوست قبل و بعد از تمرین با خودرویش کار می‌کرد تا خرج خود را دربیاورد. نقل است زمانی که وی به دفتر یکی از روزنامه‌های ورزشی رفته بود، برای آن‌که نشان دهد وضع مالی بسیار بدی دارد همه دارایی‌اش را رو کرد که یک اسکناس هزار تومانی بود.

اوضاع جادوگر البته از سال‌ها پیش تغییر کرده است. او سال‌ها در دبی در تیم الاهلی بازی کرد و درآمدی میلیاردی کسب کرد. سپس به بایرن مونیخ رفت و دو سال هم آنجا پول پارو کرد و بعد نیز در قطر بازی کرد. این بنیه قوی مالی دست وی را برای انواع بیزینس باز گذاشته است. تجارت اصلی وی ساخت و ساز است که اگر خودش وقت سر زدن به پروژه هایش را پیدا نکند قطعاً فرشید کریمی هوای برادرش را خواهد داشت.

در مقطعی این شایعه به وجود آمده بود که کریمی قصد دارد قید فوتبال بازی کردن را بزند و به تجارتش بپردازد؛ شایعه‌ای که هیچ وقت تبدیل به واقعیت نشد. کریمی زمانی با حامد کاویانپور در ساخت و ساز شراکت می‌کرد اما اتفاقاتی که در این قضیه افتاد راه دو دوست قدیمی را از هم جدا کرد.

کریمی جدا از ساخت و ساز در کار لوازم ورزشی نیز دستی بر آتش دارد و از سال‌ها پیش به همراه خداداد عزیزی یکی از سهامداران پوشاک ورزشی مجید – که متعلق به دکتر مجید ساعدی فر پزشک سابق تیم ملی است – محسوب می‌شود.

کریم باقری

کریم باقری هم جدا از ساخت و ساز، بخش دیگری از درآمدش را صرف خرید کامیون و تریلی کرده تا در حوزه ترانزیت هم حرف‌هایی برای گفتن داشته باشد. از چندی پیش هم آقا کریم وارد دنیای رستوران‌داری شده و گفته می‌شود یکی از رستوران‌های جدیدالتاسیس روبه‌روی پارک ملت که نام معروفی دارد متعلق به کاپیتان سابق پرسپولیس است که نزدیکانش آنجا را اداره می‌کنند.

مجتبی جباری

هافبک کلیدی، جنجالی و اکثراً مصدوم استقلالی‌ها از سال‌ها پیش به لطف علی انصاری صاحب مغازه‌ای در بازار تلفن همراه ایران شده است. هنوز معلوم نیست که این مغازه کادوی استقلالی‌ها به وی بوده یا این‌که خود مجتبی به واسطه هوش بالایش تصمیم به سرمایه‌گذاری در خرید و فروش گوشی کرده است.

مهدی مهدوی‌کیا

مهدوی‌کیا اما یکی از بازیکنانی است که در آلمان نیز خانه‌ای برای خود دارد و کلاً به داشتن ملک علاقه زیادی نشان داده است. گفته می‌شود وی در تهران نیز چندین خانه دارد و پول‌هایش را نیز در کار واردات و صادرات تزریق کرده است.

مهدی پیش از تبدیل شدن به یک فوتبالیست معروف در مزرعه پدرش در روستای چشمه اراک کار می‌کرد. دوستان نزدیک کیا می‌گویند وی حتی زمانی که در آلمان بازی می‌کرد، در زمان تعطیلات به مزرعه پدرش سر می‌زد تا به وی کمک کند.

غلام پیروانی

شاغلام برخلاف چهره و خلق و خوی سنتی‌اش، یکی از پولدارترین ورزشی‌های ایرانی به شمار می‌رود. ارث بجا مانده از خانواده پدری برای برادران پیروانی خوش یمن بود و در این بین فقط شاغلام بود که علاوه بر حضوری فعال در کار خرید و فروش زمین، شغل پدر را ادامه داد و گاوداری مدرنی که یادگار پدرش بود را حفظ کرد و سرپا نگه داشت. البته به دلیل مشغله شدید کاری، مدیریت این گاوداری را به عهده یکی از نزدیکانش گذاشته و خود فقط گاه‌گداری به آنجا سر می‌زند تا خیالش از بابت تنها یادگار پدرش، راحت باشد.

علیرضا منصوریان

جدا از رستورانی که در خیابان گلبرگ دارد زمانی علاوه بر حضور فعال در بازار بورس، یک مغازه بزرگ تلفن همراه و لوازم رایانه‌ای داشت که بازیکنان استقلال جزو مشتریان پر و پا قرص مغازه‌اش بودند و عده زیادی از هواداران استقلال هم فقط به عشق خود علی منصور، خریدهای‌شان را از مغازه وی انجام می‌دادند.

جواد نکونام

هافبک ایرانی اوساسونای اسپانیا نیز یکی از بازیکنانی است که پول‌هایش را در کارهای تجاری هزینه کرده است تا پس از دوران فوتبالش بتواند با خیالی آسوده روزگار را سپری کند. جواد نکونام به اتفاق چند نفر از دوستانش یک شرکت تولید پوشاک و لوازم ورزشی تاسیس کرده بود اما تنها به آن اکتفا نکرده و طبق شنیده‌ها در شمال کشور یکی از کسانی است که مشغول شهرک‌سازی است.البته این را نیز باید در نظر گرفت که کاپیتان محبوب تیم ملی کشورمان هرازگاهی با حضور در موسسه خیریه محک و بهنام دهشپور از بیماران عیادت می‌کند و کمک‌هایی را هم در حد توان انجام می‌دهد.

یحیی گل محمدی

رستوران‌داری و کافی شاپ یکی از محبوب‌ترین شغل‌های جنبی فوتبالیست‌ها است و خیلی از آن‌ها حضور فعالی در این حوزه دارند. یحیی گل محمدی قهوه خانه سنتی دارد – گفته می‌شود آرایشگاهی به نام هنر پرشیا هم متعلق به سرمربی سابق سرخپوشان است.




اس ام اس محرمی


.

ماه خون ماه اشك ماه ماتم شد ، بر دل فاطمه داغ عالم شد . فرا رسیدن ماه محرم را به عزادارن راستینش تسلیت عرض میكنم

.

.

گویند كه در روز قیامت علمدار شفاعت زهراست ، علم فاطمه دست قلم عباس است . تسلیت باد فرا رسیدن محرم الحرام

.

.

دانی از چه رو گاه گاه آید زلزله ، چون زمین هم میكند با نام زینب هلهله

دانی از چه رو گاه گاه توفان میشود ، صحنه جنگیدن عباس اكران میشود

آغاز ماه محرم را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض میكنم

.

.

السلام علیك یا اباعبدالله : دیباچه عشق و عاشقی باز شود ، دلها همه آماده پرواز شود ، با بوی محرم الحرام تو حسین ، ایام عزا و غصه آغاز شود . آغاز محرم حسینی را تسلیت عرض مینمایم

.

.

همپای گریه ی تو غزل گریه میکند

زنجیر و سنج و طبل و کتل گریه میکند

ازگریه های عالم و آدم که بگذریم

بانویمان نشسته به تل گریه میکند

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

دارد خدای عزوجل گریه میکند

.

.

ای وجودت عشق را معنای حسین عالمی یك قطره تو دریا حسین فرا رسیدن ماه محرم را به تمامی مسلمانان جهان تسلیت می گوییم

.

.

با آب طلا نام حسین قاب کنید

با نام حسین یادی از آب کنید

خواهید مه سربلند و جاوید شوید

تا آخر عمر تکیه بر ارباب کنید

فرا رسیدن ماه محرم تسلیت باد

.

.

دریچه ی عشق و عاشقی باز شود

دل ها همه آماده پرواز شود

بانوی محرم الحرام تو حسین

ایام عزا و غصه آغاز شود

السلام علیك یا ابا عبدالله

.

.

فرشته‌ها از امشب صبوی غم می‌نوشن

دوباره اهل جنت پیرهن سیاه می‌پوشن

.

.

هر دم به گوش می رسد آوای زنگ قافله ، این قافله تا كربلا دیگر ندارد فاصله . حلول ماه محرم ، ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه تسلیت باد التماس دعا

.

.

باز محرم رسید، ماه عزای حسین

سینه‌ی ما می‌شود، كرب و بلای حسین

كاش كه تركم شود غفلت و جرم و گناه

تا كه بگیرم صفا، من ز صفای حسین

.

.

محرم ماه غم نیست ماه عشق است     محرم مَحرم درد حسین است

.

.

پیر همه بود اگرچه او كودك بود

صبرش ز غریبی پدر اندك بود

می كرد به نی اشاره می گفت رباب

ای كاش سر نیزه كمی كوچك بود

( فرا رسیدن ایام ماه محرم را تسلیت می گوییم )

.

.

السلام علیكم یااباصالح المهدى (عج)السلام علیك یاامین الله فى ارض وحجته على عباده (یاصاحب الزمان آجرک الله) ماه محرم بر شما وعاشقان حسین تسلیت عرض مینمایم

.

.

باز محرم شد و دلها شکست              از غم زینب دل زهرا شکست

باز محرم شد و لب تشنه شد            از عطش خاک کمرها شکست

آب در این تشنگی از خود گذشت       دجله به خون شد دل صحرا شکست

قاسم و لیلا همه در خون شدند          این چه غمی بود که دنیا شکست

.

.

پرسیدم از هلال چرا قامتت خم است ؟

آهی کشید و گفت ماه محرم است

باناله گفت:ماه عزای اشرف اولادآدم است

.

.

محرم آمد و ماه عزا شد

مه جانبازی خون خدا شد

جوانمردان عالم را بگویید

دوباره شور عاشوار به پا شد

.

.

محرم شد از غم نگاهم گرفت / به سوزانترین اشک، آهم گرفت

شکست در گلو بغض سوزان من  و  / عطر حسین روح و جانم گرفت

السّلام علیک یا ابا عبد الله

.

.

دلم مست و لبم مست و سرم مست / بخون ای دل که صبرم رفته از دست

بخون ای دل محرم اومد از راه / بخون اجر تو با عباس بی دست

عرض تسلیت و تعزیت بمناسبت آغاز ایام عزای حسینی

ادامه نوشته

شب عاشورا

نزدیک شب عاشورا، امام حسین علیه السلام یاران خود را به گرد خود آورد، امام سجاد علیه السلام مى‏فرماید: من با اینکه بیمار بودم، نزدیک شدم ببینم پدرم به آنان چه مى‏گوید، شنیدم رو به اصحاب کرد و پس از حمد و ثنا فرمود:

اما بعد و انى لا اعلم اصحابا اوفى ولا خیرا من اصحابى و لا اهل بیت ابر ولا اوصل من اهل بیتى فجزا کم الله عنى خیرا ….

برادران و پسران و برادر زادگان و پسران عبدالله بن جعفر و زینب علیها السلام به پیش آمدند و گفتند: براى چه این کار را بکنیم؟ براى اینکه بعد از تو زنده بمانیم؟ هرگز، خداوند آن روز را براى ما پیش نیاورد.

حضرت عباس علیه السلام به عنوان نخستین نفر سخنانى به این مضمون گفت، و بعد از او دیگران نیز چنین گفتند.

امام حسین علیه السلام به پسران عقیل رو کرد و فرمود:اى پسران عقیل! کشته شدن مسلم علیه السلام بس است، پس شما بروید، من اجازه رفتن به شما دادم‏.

آنها عرض کردند: «سبحان الله!» آنگاه مردم درباره ما چه می‏گویند، ما بزرگ و آقا و عموى خود را که بهترین عموهایمان بود به خود واگذاریم و یک تیر باهم نینداختیم و یک نیزه و شمشیر به کار نبردیم، و ندانیم که به سرشان چه آمد؟ نه هرگز ما چنین کارى نخواهیم کرد، بلکه ما جان و مال و زن و فرزند خود را فداى تو مى‏سازیم، و در رکاب تو مى‏جنگیم تا به هر جا رفتى ما نیز همراه تو باشیم.

«فقبح الله العیش بعدک‏»

در میان یاران غیر بنى هاشم، مسلم بن عوسجه برخاست و گفت: آیا ما از تو دست برداریم؟ آنگاه ما چه عذر و بهانه‏اى در مورد حق شما به پیشگاه خدا ببریم؟ آگاه باش به خدا دست از تو بر نمى‏دارم تا نیزه به سینه دشمن بکوبم، و آنها را به شمشیر بزنم تا قائمه شمشیر در دستم مى‏باشد و گرنه سنگ به سوى آنها پرتاب کنم، سوگند به خدا دست از تو بر نمى‏دارم تا خدا بداند که ما حرمت پیامبرش را درباره تو رعایت نمودیم و اگر مرا هفتاد بار در راه تو بکشند و بسوزاند و زنده کنند تا دم آخر با تو هستم تا چه رسد به اینکه یک کشتن بیش نیست، و آن کشتن در راه تو کرامتى است که هرگز پایان ندارد.

پس از او «زهیر بن قین‏» برخاست و گفت: «سوگند به خدا دوست دارم کشته شوم سپس زنده گردم، دوباره کشته شوم تا هزار بار و خدا به وسیله کشته شدن من از کشته شدن تو و جوانان از خاندانت جلوگیرى نماید».

گروهى از یاران نیز همین گونه سخن گفتند، امام از همه تشکر کرد و براى همه دعا نمود و به خیمه خود بازگشت.

نیز روایت‏شده: امام حسین علیه السلام به یاران خود فرمود: خداوند جزاى خیر به شما عطا فرماید، و جایگاه آنها را در بهشت به آنان نشان داد، آنها در شب عاشورا مقام ارجمند خود را در بهشت دیدند، و به یقینشان افزوده شد، از این رو از شمشیر و نیزه و تیر، احساس درد و رنج نمى‏کردند و آنچنان در سطح بالائى از روحیه شهادت طلبى بودند، که براى وصول به مقام شهادت از همدیگر پیشدستى مى‏کردند.

امام سجاد علیه السلام مى‏فرماید: من شب عاشورا نشسته بودم و عمه‏ام نزد من بود و از من پرستارى مى‏کرد، در آن هنگام پدرم به خیمه خود رفت و جون (یا جوین) غلام ابوذر در نزد آنحضرت سرگرم اصلاح شمشیر آنحضرت بود و پدرم این اشعار را (که حاکى از بى اعتبارى دنیا است) خواند:

یا دهر اف لک من خلیل کم لک بالاشراق و الاصیل من صاحب او طالب قتیل والدهر لا یقنع بالبدیل و انما الامر الى الجلیل و کل حى سالک سبیلى

امام حسین این اشعار را دو یا سه بار خواند، من آن اشعار را شنیدم و مقصود امام را دریافتم، گریه گلویم را گرفت، اما خود را نگه داشتم و خاموش شدم و دانستم بلا فرود آمده است.

اما عمه‏ام زینب علیها السلام تا آن اشعار را شنید، مقصود را دریافت، نتوانست‏خوددارى کند، گریه کنان بى تابانه به حضور امام دوید و گفت:

«وا ثکلاه! لیت الموت اعدمنى الحیوه …»

امام به او نگریست و فرمود: خواهر جان! شیطان صبرو  شکیبائى را از تو نرباید، این را گفت: قطرات اشک از چشمانش سرازیر گشت و فرمود:

«لو ترک القطا لنام‏»

زینب عرض کرد: واى بر حال من، تو ناگزیر خود را به مرگ سپرده‏اى،و بندهاى قبلم را گسته‏اى و بسیار بر من ناگوار و دشوار است، این را گفت و مشت بر صورت زد، دست بر گریبان برده و آن را چاک زد و بیهوش به زمین افتاد.

امام حسین علیه السلام برخاست و آب به روى خواهر پاشید، و او را دلدارى داد و فرمود: آرام باش اى خواهر، پرهیزگارى و شکیبائى را که خدا بهره‏ات ساخته پیشه کن و بدانکه همه اهل زمین و آسمان میمیرند، و جز خدا هیچکس باقى نمى‏ماند جد و پدر و مادرم بهتر از من بودند، بردارم حسن علیه السلام بهتر از من بود (همه از دنیا رفتند) و من و هر مسلمانى باید به رسولخدا صلى الله علیه و اله و سلم اقتدا کنیم.

خواهرم تو را سوگند مى‏دهم بعد از کشتن من گریبان چاک مزن، روى خود را مخراش، امام سجاد علیه السلام مى‏فرماید: آنگاه پدرم، زینب علیها السلام را نزد من آورد و نشاند و خود به سوى یارانش رفت.

شب عاشورا امام بود که زینب را دلدارى دهد ولى بعد از ظهر عاشورا چه کسى زینب علیها السلام را دلدارى داد؟

از وقایع شب عاشورا آنکه امام حسین علیه السلام و اصحابش مشغول دعا و تلاوت قرآن و نماز و مناجات بودند، به گونه‏اى که در روایت آمده:

ولهم دوى کدوى النحل ما بین راکع و ساجد و قائم و قاعد.

همین آواى پر سوز که از دلهاى پاکبازان و عاشقان خدا برمى‏خاست، باعث‏شد که سى و دو نفر از سربازان دشمن تحت تاثیر قرار گرفته، همان شب به سپاه امام حسین علیه السلام پیوستند.

شب عاشورا، امام حسین علیه السلام تنها از خیمه خود بیرون آمد و براى شناسایى به طرف بیابان رفت و به بررسى بلندها و گوداها و فراز و نشیبهاى بیابان پرداخت، نافع بن هلال مى‏گوید: من پشت‏سر امام به راه افتادم (تا اگر از ناحیه دشمن به او آسیب برسد از او دفاع کنم) امام فهمید و به من فرمود: براى چه بیرون آمده‏اى؟ عرض کردم: از اینکه تنها بیرون رفتى پریشان شدم چرا که لشکر این طاغوت، در همین نزدیکى است‏

امام فرمود: براى بررسى فرازها و گودالهاى این بیابان آمده‏ام، تا هنگام حمله دشمن و حمله ما، میدان و کمینگاههاى میدان را بشناسم.

نافع مى‏گوید: سپس امام بازگشت و دستم را گرفت و فرمود: همان واقع مى‏شود و وعده خدا خلاف ناپذیر است!! سپس به من فرمود: آیا نمی‏خواهى شبانه بین این دو کوه بروى و جان خود را از این گیر و دار نجات دهى؟

نافع تا این سخن را شنید، روى دو پاى امام افتاد و بوسید و با سوز و گداز می‏گفت: مادرم به عزایم بنشیند (که بروم) شمشیرم معادل هزار درهم، و اسبم نیز معادل هزار درهم است، خداوند افتخار همسوئى با تو را به من عطا کرده، از تو جدا نگردم تا در راه تو قطعه قطعه شوم‏.

سپس امام به خیمه زینب علیها السلام وارد شد، نافع در مقابل خیمه در انتظار امام ایستاد، شنید زینب به برادر می‏گوید: آیا اصحاب خود را امتحان کرده‏اى، من ترس آن دارم که هنگام خطر تو را تنها بگذارند.

امام فرمود: سوگند به خدا آنها را آزمودم دیدم همه آماده و استوار هستند و همانند اشتیاق کودک به پستان مادرش، اشتیاق به مرگ دارند

نافع می‏گوید: وقتى که این سخن از زینب علیها السلام شنیدم، گریه کردم، و نزد حبیب بن مظاهر آمدم و آنچه را شنیده بودم به او گفتم

حبیب گفت: سوگند به خدا اگر انتظار فرمان امام نبود هم اکنون با شمشیر به سوى دشمن حمله می‏کردم.

گفتم: من گمان می‏برم بانوان حرم با حضرت زینب علیها السلام این گونه سخن بگویند و پریشان گردند، مناسب است که اصحاب را جمع کنى و نزد خیمه زینب علیها السلام برویم و با گفتار خود، قلب آنها را گوارا و استوار سازیم.

حبیب، اصحاب را جمع کرد، و سخن نافع را به آنها گفت، همه گفتند: اگر انتظار فرمان امام نبود، هم اکنون به دشمن حمله مى‏کردیم، چشمت روشن و خاطرت آرام باشد که ما استوار هستیم.

حبیب براى آنها دعا کرد، و با هم کنار خیام بانوان آمدند و صدا زدند: اى گروه بانوان و حرم‏هاى رسولخدا صلى الله علیه و اله و سلم این شمشیرهاى جوانمردان شما است که سوگند یاد کرده‏اند در غلاف نکنند مگر اینکه گردن دشمنان را بزنند، و این نیزه‏هاى جوانان شما است که قسم خورده‏اند به زمین نیفکنند مگر اینکه به سینه‏هاى دشمن فرو کنند

بانوان با گریه و ندبه از خیمه‏ها بیرون آمدند و گفتند: اى پاکبازان، از حریم دختران رسولخدا و بانوان منسوب به امیر مؤمنان علیه السلام حمایت کنید و دریغ منمائید.

اصحاب همه صدا به گریه و شیون بلند کردند که آرى ما عاشقانه از شما حمایت می‏کنیم و اشک شوق مى‏ریزیم .

از وقایع شب عاشورا اینکه امام حسین علیه السلام فرزندش على اکبر را با سى سواره و بیست پیاده براى آب آوردن (به سوى فرات) فرستاد، آنها در شرائط بسیار خطرناک رفتند آب آوردند، امام به یاران فرمود: برخیزید و از آب بنوشید و وضو بسازید و غسل کنید و لباسهاى خود را بشوئید تا کفن شما باشند

نیز در مقاتل نقل شده:امام حسین علیه السلام برادرش عباس علیه السلام را (شب تاسوعا یا عاشورا) با سى نفر سواره و بیست نفر پیاده براى آوردن آب، روانه فرات کرد، بیست مشک همراه آنها بود، آنها در تاریکى شب خود را به آب فرات رساندند عمرو بن حجاج فرمانده نگهبانان آب فرات وقتى که آنها را شناخت به آنها گفت: حق آشامیدن آب دارید ولى حق بردن آن را ندارید.

عباس علیه السلام و همراهان، مشکها را پر از آب کرده و روانه خیام شدند، دشمنان سر راه آنها را گرفتند و جنگ سختى درگرفت، جمعى از دشمنان کشته شدند، ولى از اصحاب عباس علیه السلام کسى کشته نشد، و آنها مشکهاى آب را به خیمه رسانیدند، امام حسین علیه السلام و سایر اهلبیت علیه السلام از آن آب آشامیدند.

«فلذا سمى العباس سقاء»

امام حسین علیه السلام به اصحاب فرمود: خیمه‏هاى خود را نزدیک هم کنند و خیمه‏هاى مردان را در جلو خیمه‏هاى زنان قرار دهند، و در پشت‏خیمه‏ها گودالى کندند و هیزم و نى در آن ریختند و آتش افروختند تا لشکر دشمن نتواند از پشت‏خیمه‏ها به سوى خیمه‏ها هجوم بیاورد.

امام در نزدیک سحر شب عاشورا، در سرا پرده مخصوص بدن خود را نظافت کرده و با بوى مشک معطر کردند، در آن وقت بریر بن خضیر و عبدالرحمان کنار آن خیمه به نوبت ایستاده بودند که بعدا خود بدنشان را پاک و خوشبو سازند، بریر با عبدالرحمان شوخى مى‏کرد، عبدالرحمان به او گفت: امشب هنگام شوخى نیست:

بریر گفت: قوم من مى‏دانند که من نه در جوانى و نه در پیرى اهل شوخى نبوده‏ام، اکنون که مى‏بینى شادى مى‏کنم از این رو است که مى‏دانیم شهید مى‏شودم و بعد از شهادت، حوریان بهشت را در بر خواهم گرفت و از نعمتهاى بهشت بهره‏مند مى‏شوم.

از حضرت زینب علیها السلام نقل شده فرمود: در شب عاشورا، نصف شب به خیمه برادرم حضرت عباس علیه السلام رفتم دیدم جوانان بنى‏هاشم به دور او حلقه زده‏اند و او مانند شیر ضرغام با آنها سخن مى‏گوید، و به آنها مى‏فرماید: «اى برادرانم و اى پسر عموهایم! فردا هنگامى که جنگ شروع شد، نخستین کسانى که به میدان رزم مى‏شتابد، شما باشید، تا مردم نگویند: بنى هاشم جمعى را براى یارى خواستند، ولى زندگى خود را بر مرگ دیگران ترجیح دادند

جوانان بنى هاشم پاسخ دادند: ما مطیع فرمان تو می‏باشیم‏

حضرت زینب علیها السلام می‏گوید: از آنجا به خیمه حبیب بن مظاهر رفتم دیدم با یاران (غیر بنى هاشم) جلسه مذاکره تشکیل داده و به آنها مى‏گوید: «فردا وقتى که جنگ شروع شد، شما پیشقدم شوید و نخست به میدان بروید، و نگذارید که یک نفر از بنى هاشم، قبل از شما به میدان برود، زیرا که بنى هاشم، از سادات و بزرگان ما مى‏باشند

اصحاب گفتند: «سخن تو درست است‏» و به آن وفا کردند.

هنگام سحر شب عاشورا، امام حسین علیه السلام اندکى خوابید و بیدار شد، و به حاضران فرمود: در خواب دیدم، سگانى به من روى آوردند تا مرا بدرند، در میان آنها سگى دو رنگ دیدم که از همه بر من سخت‏تر بود، و گمان دارم کشنده من از میان دشمن، مردى مبتلا به پیسى است، باز در عالم خواب رسولخدا صلى الله علیه و اله و سلم را با جمعى از اصحاب دیدم، فرمود: اى پسرک من، تو شهید آل محمد هستى، و اهل آسمانها از آمدن تو شادى می‏کنند و امشب افطار تو در نزد من باشد، تاخیر مکن، این فرشته‏اى است که از آسمان فرود آمده تا خون تو را بگیرد و در شیشه سبزى نگهدارد

این خوابى را که دیده‏ام حاکى است که اجل نزدیک است و بدون شک هنگام کوچ کردن فرا رسیده است

ادامه نوشته

تصاویر رویایی از قدم زدن بر آسمان


















زمستان

راد اس ام اس دات کام - www.radsms.com


کاش وقتی آسمان بارانی است ، چشم را با اشک باران تر کنیم

کاش وقتی که تنها میشویم ، لحظه ای را یاد یکدیگر کنیم . . .

پاییز


مثل درخت باشید که در تهاجم پاییز هرچه بدهد

روح زندگی را برای خویش نگه می دارد . . .



با عرض سلام خدمت تمامی بینندگان از وبلاگ حقیرم این ماه پربرکت را به تمامی عزیزان تسلیت عرض می کنم و امیدوارم که نهایت استفاده از این ماه مبارک را ببرید.

عاشورا و تاسوعای حسینی


اس ام اس تاسوعا اس ام اس عاشورا - radsms


نام معشوق مبر نزد من از عشق مگو

عشق دیریست که در پیچ و خم عباس است

هر چه داریم همه از کرَم عباس است

خلقت جنت حق لطف کرم عباس است


عکس ها و والپیپرهای مخصوص محرم - www.radsms.com


هرچند تیر ، مشک و دلم را دریده است/ ای آب همتی کن و تا خیمه ها مریز . . .

سلام برعبدصالح خدا

ایام سوگواری حسینی تسلیت باد  .


اس ام اس محرم 91 - www.RadsMs.com


تا قیامت ز قیام تو قیامت برپاست

از قیام تو پیام تو عیان است هنوز

همه ماه است محرم ، همه جا کرب و بلاست

در جهان موج جهاد تو روان است هنوز . . .

آغاز محرم و ایام سوگواری حسینی تسلیت باد

.

صدای پای محرم به گوش می آید

صدای پای محرم به گوش می آید

بگیر دست مرا به حق ماه عزات

بیا و روی مرا بر زمین مزن ارباب

مرا چهل شب دیگر رسان به کرب بلا

صلی الله علیک یا سید الشهدا

ایام سوگواری امام حسین (ع) تسلیت باد

اس ام اس و پیامک محرم 92

بر تمام خنده هایم خطی از ماتم بکش

پاک کن شادی ز دل جایش هزاران غم بکش

آنقدر وقتی نمانده تا محرم فاطمه

زحمت پیراهن مشکی ما را هم بکش . . .

ایام سوگواری امام حسین (ع) تسلیت باد

التماس دعا


محرم ماه اشک و گریه و غم اهل بیت علیهم السلام است. محرم ماه "بلی" گفتن به " ألست أولى بكم‏"  در غدیر است. محرم هنگام "َ لَأَبْكِيَنَّ لَكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَما"  است. محرم ماه ابراز محبت شیعه به مقام ولایت و امامت ائمه ی هدی علیهم السلام است. ماه اشک و عزاداری، ماه شیعه برای محبت، ماه کربلا و جلوه ی آن، ماه مقتل و سینه زنی، ماه احقاق حق است.

حسین بیشترازآب تشنه لبیک بود، افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش رانشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.دکترعلی شریعتی

ایشاله وعده هممون کنارحرم آقا امام حسین (ع)
   یا حق
التماس دعا

ایام سوگواری امام حسین (ع) تسلیت باد


با عرض سلام خدمت تمامی بینندگان از وبلاگ حقیرم این ماه پربرکت را به تمامی عزیزان تسلیت عرض می کنم و امیدوارم که نهایت استفاده از این ماه مبارک را ببرید.